|
گذشته های متمایل به حال
|
||
|
خاطرات یک ذهن نا آرام |
دور خودم رو یه خط بکشم، شاید چیزی شبیه یه دایره،شاید یه خورده کج و کوله، کی می دونی اون ور داره چی می گذره؟ این ور دایره و خطوط من اما پره از تیغ،خار،زهر و هزار تا چیز دیگه .
تو دور بمون از این وارونگی ها،آسمون تو هم آفتابی میشه و نورش به این ور دایره هم می رسه،یه خورده که طاقت بیاریم کسی میاد با یه پاک کن که این خطوط زنگار گرفته رو پاک کنه و من بمونم و من
و تویی که نوبر بهارترین شیوه معمولی در این بحبوحه
طاقت بیار رفیق
طــــــــــــــــــــــــــــــاقت
شاید عجیب باشه شایدم مسخره ،ولی خب اینطوری بوده.از روزی که یادم میاد
از همون موقع ها بود که برام از یک بود ، یکی نبود می گفتن
هیچ وقت هم نمی شد یکی باشه ، اون یکی هم
حتما باید یکی نبود تا تنهایی از همون روز برات معنا پیدا می کرد
تیر خلاص انگاری می زدن از پشت سر توی جسم ناسورت
تو اون موقع پوشکت رو خراب می کردی و حالا اما شلوارت رو خراب می کنی
دارم می شم شبیه کاریکاتورهایی که روزگار هم یه حالی بهشون داده
نشونه ها بی خوابن و دنبال سایه هاشون می گردن وسط صلاه ظهر
من نشست و دارم به نفسی که زیر یه سقف حروم می شه بی همنفس فکر می کنم
به ذهن الکن خودم
به باورهایی که نمی دونم توانایی باروریشون رو دارم یا نه
به دستبند مغناطیسی عرق کرده و بوی تن گرفته ای که کور می کنه و شفا نمی ده
به چشم هایی که نگاهند و نماز ،حتی بی محراب
من از همین جا از اولین پله سی سالگیم دارم به تمام اینها نگاه می کنم،عرق کردم،از خودسانسوری متنفرم و سرشارم از بغل بغل آغوش هایی که از ترس مثل سگ سوزن خورده توی تنم می لولن
آره سی ساله شدم
همین............
بانوی سبزپوش بر تخت تکیه زده بود و سیاهی های هاشور خورده بر لباسش را که قرینه می شد بر نور به مبارزه می طلبید.
کلیک.کلیک
تصاویر پشت هم
فریم به فریم می آمدند و در قاب دوربین می نشستند.بانوی زرین مو داشت تکثیر می شد،بانویی که هر حالتی از کرنشش در لنز انعکاسی داشت به اندازه اینجا تا ابدیت
عروق شاید الکل می خواستند برای درک ژرفای این فروغ
خاستگاه هر آنچه واژه بود که تا بحال به بازی گرفته نشده بودند و می شد با ترکیبشان مولانا را حتی به سخره گرفت.
در آخرین فریم اما بانوی سرخ روی ، چشمانش به روبرو بود ، به لنز، به تو
کنکاشی عمیق در این نیمه های تاریک شب که گم شده بودند و از ترس سرما به هم دیگر چسبیده بودند تبلورشان را
......
ایستاده ای و به او و چشمهایش که در خیالت شبیه شان را ساخته ای زل می زنی ، دست در کمرش می اندازی و او را از ورای هر چه تا بحال لنز بوده و تصویر ، بیرون می کشی ، روبرویتان جاده ای است که از قضا دست مدرنیسم کذایی بر آن کشیده شده و سیاهی های آسفالت چشمک زنان با زیر صدای پیت بال و مارک آنتونی می خوانندتان ، چشمهایت را ، چشمهایش را ، می بندی، می بندد
و
راه می افتی.......
کامیار. ۲:۱۴ بامداد شاید
نیمه های شب بود که صدای نبودن هایت که جیغ می کشیدند هیوهایشان را ، فرا می گرفتند تصورم را
همانی را که صورتی اند و آهسته
همانی که هیس می کشند وقتی آسمان سرخ است و ویار برف دارد. همان که لابلای شمشاد های میان بلوار قایم می شود و دالی می کند انگاری دستی تو را تا آن سو های "بربری بریت" می برد.
حالا اینجا چشمانم خوابشان می آید ، اما روی هم که می روند می لغزند و باز سرپا می ایستند مثل سواره نظامی که هر لحظه انتظار فرمانده ای را دارند که هوای سان دیدن در سر دارد
راستی می دانی ساعتی که فردا خورشید طلوع می کند در این بزنگاهمان را؟
دونه دونه های برف ریز و درشت می بارن و سیاهی ها رو زیر خودشون قایم می کنن . خیال سیاهی ها به طور مقطعی راحته از زشتی درونشون ، اما فردایی که نور خورشید همه چیز رو روشن تر از قبل کرد چه خواهند کرد پلشتی شان را؟؟؟
هویج های آسمانی بر تن های زمینی که چون مزرعه ای منتظر به آغوش آسمانند. می بارند.دست که می کشی همه چیز محو می شود انگاری سالهاست که این جامه را از تن زدوده و به گوشه ای دیگر انداخته ایُ جایی که سالهاست کسی منتظر توست
راستی سلام
آفتاب شب، غروب کرده طلوعش را و من به تیز ترین تیغ کاکتوس عمر تکیه کرده ام،هنوز.........
تو آرام و نمکین خفته ای و من از این تراس کوچکم، آسمان شب را می بینم که گیپور سیاهش را بر عریانی ستاره ها کشیده و باز هم از آن زیر، درخشندگی بی کرانشان است که چون درشتی باران پاییزی بر تنم می خورد از آن بالاها مدام،تک ستاره ای اما منیر تر است از باقی دیگر، گمانم، تو آنی، همانی که همیشه تردی زبر لبانی...
کامیار
|
|