تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
 
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
 
 
خاطرات یک ذهن نا آرام
 

که می خواهد من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد..................

پ ن:در راستای همان بهمنازیزاسیونی که آرام آرام شکل می گیرد......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 23:2  توسط کامی  | 

و

شب هایی که هر کدام

یک ستاره از آسمانش کم می شود

و ما گمراه تر از قبل

...........

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 1:16  توسط کامی  | 

هرم وارهانیدگی می سوزاند، تن و جانمان را!

فضای باور،سخاوت برابر،نسیم خاور و ترجمان یاور........

آری گویا فصلی از زندگی باید به سر برسد و تراوش جانی دوباره در آوندی حیاتی از موجودی که انسان می نامندش!!

بعد انسانی من که در ما ضرب خواهد شد این روزها و نیمچه خصائلی که کمون گونه به اشتراک گذارده می شود،

پایه سفر خواهم بود و رهروی راه

دست خود را نیز خواهم سپرد به آنکه باید............

آری

به قول شاعر:

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد.....

 

 

پ ن: کامیاری که می گویند کامروا خواهد شد این روزها....!!

 

کامیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار  کاملا اتفاقی و معما گونه پــــــــــــــــــــــــــــــر!

.......

کامیاری زین پس متاهل!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:11  توسط کامی  | 

مستوری استعاره شده در مستعمره!!

بایسته هایی که به ناگاه نباید می شوند و یقین هایی که بعید…

فراهم آوری توشه ای از برای تویی که شاید تو نباشی

دنیا و آخرتش بماند

فرع و اصلش نیز

تاسف بار تر اینست که این کی برد لعنتی نمی تواند مخاطبت را آن طور که متن می خواهد در خود درگیر کند

ساختارشکنی و هنجارگریزی نیز شاید لازم باشد،شاید…

تضاد،تمارض،تعارض و تکثری که با تانی به تاثر ختم می شود!

راه های خوشبختی شاید این ها باشد که می گویند:

قورباغه را قورت بده!

چه کسی پنیر مرا برداشت!

رازهای شاد زیستن!

اما باور من این نیست.

شاید در سینوسی سبو شکل و سیه فام افتاده ام

شاید عقاید سادیستیک و مازوخیسمی ، یا شاید هم شمازوخیسمی!

که می داند؟!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:20  توسط کامی  | 
تنها چیزی که این روزها نقش نمی بندد در خیال

واژه است و بس.....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 22:3  توسط کامی  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 23:0  توسط کامی  | 

 

لالایی های مسموم ، دقایقی مشئوم و نمی دانم هایی مکتوم...

در ناکجاآبادهایم به دنبال حرمتی بوده ام که پاس نداشته اندش و احترامی که بر من و تن حرام دانسته اند...

محرومیت در محرم؟! هــــــــاه!!!

حرمان و تحریم؟!

شاید،

اما

فدای یک تار موی گندیده لحظه ناب از تو بودن ،  اما در تو نبودن.

ما و من را چه مامنی باید از پس صاعقه ای که فرو خواهد نشست در این آوان بر هر آن چه زندگیست و سبزی!!

.......

واژه ها را کنکاش می کنم،شاید از هجی مکثی کوتاه بر الف نشسته قبل از نون چیزی یابم و در آن و جان بریزم، بگرد و بگرد و بگرد،زیر،رو،بالا،پایین، اما چه فایده که  در زیر مجموعه حاصل خواهد شد:

موهومی که با آخته ای لعاب دیده روان است از برای هر چه زندگی می نامیش......

ِب ه م ن ،به من، به تو،بهمن یا.......

نسل را چه ترجمانی غلیظ تر از لعابی که این روزها نشسته بر حلیمی که خانمان برانداز است و مرثیه ساز...

 

مخاطب خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاص ندارد

 

 

پ ن:

آلت دست شدن اصولا از آلت تن آسلی بودن دردناک تر و کریه تر است هزاران بار....

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 9:32  توسط کامی  | 
بلاگفا دوبار رفته توی کما!!

پستی گذاشته بودم

که ناقص نمایش می داد و قسمت کامنت ها هم ارور!!

به محض بر طرف شدن مشکل آپ می کنم

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 0:24  توسط کامی  | 

شیفتگی روح

و

انزوای جسم

و

ملالی که برطرف می شود در ضرب این دو در تن.

روح را تو می آزاری و جسم را من.

دیده بانی جسمت نیز این روزها کاری شدست جهان شمول....

پیراهن در آورده؛ یا در نیاورده؛ به دنبال فرسایش روح خود روان می شوم این روزهــــــــــــــــــــا

آــــــــــــــــــــــــــــــــی گلادیاتورهای پارک وی...

دردانگی تک یاخته ای نمور در انزوای منحنی مخچه ام ! نیز ،نمی کاود آنچه را باید،

تیک عصبی که بر چشمخانه چپ حادث شدست در این آوان نیز تاوان ضریب من است در طول تو و افقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دست نایافتنی...........

شوخ می زدایم در ناگهان تنهاییم،در خزینه ای سرد و مینایی

چه کنم؟ که سنگ پا نیز کرار خاطرات را نمی زداید از صورتکی که من نامیده اند.

حتی

حتی رنج ،حتی زرتم المقابل

حتی نردبانی که گامش را تو برداری

 و

 از انگشتانی که پله می شوند از برایت گام برداری و دست آخر  بی واکاوی ، مرا با گیره چوبی یادگار ننه جان خدابیامرز، اززوایه قائمه گوش راست، به ریسمانی مستعجل آویزان کنی و بروی و کلاغ ها را نبینی که قار قار کنان نزدیک می شوند.

نزدیک و نزدیک تر....

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 23:48  توسط کامی  | 

مجاز

مجازی

مجازات

دنیاهامان چه ساده اما،با یک تبصره که وضع می شود، به هم وصل می شود!

چه ساده و چه خطرناک!

دلمان می لرزد،

 اما دستمان نه!!

مگر می تواند زبان ساری نسازد آنچه را که چشم با نگاهی حتی مقطعی،حتی کوتاه ،منتقل می کند؟

فکر می کردم رصد خانه ها فقط در بلاد خارجه وجود دارند و بس ،آنهم برای رصد فضای لایتناهی،اما گویا برادرانی هم هستند که در همین دورو بر  ما را  و همه دوستان را رصد می کنند.چه جالب!!

باید به خودمان بنازیم

شاید ما نیز سیارکهایی هستیم که دور مداری که اسمش را نمی دانیم می چرخیم

سیارکهایی که از سیاهی و سیاهچاله هایی که می خواهند عقل و روحمان را ببلعند حذر می کنیم....

آخر برادر به هر نوع قاعده و گرامر که بخواهی جمع ببندی و معنی کنی،ترجمان مجاز(دنیای نت و وب)  مجازات و تهدید نخواهد بود.(می دانم که همه شامل این لطف!! نخواهند شد اما...)

نمی دانم رسانه چه معنا می دهد؟

جز این که ناقل هر چه که می گذرد در پیرامون؟خوب یا بد،زشت یا زیبا؟

ووووو

شعور و مشاعرم را به گمانم باید جایی همین گوشه ها جا بگذارم و خود استحاله شده از پی خود بروم.............

 

 

 

 

پ ن: و کلماتی که به سختی اما و به آسانی برای جلوگیری از سانسور،دچار انجماد و خود سانسوری می شود این روزها................

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:58  توسط کامی  | 
 
  بالا