خاطرات یک ذهن نا آرام
گم شده در خویش .اصالتی را می جویم که به تاراج رفته است این روزها پ ن: به قول نامجو: روزی شدم به سوله سوله ریخت و به............!! قطره که از ابر رها شد ندانست که لحظه تصادمش با سطح زمین چگونه خواهد بود. او نمی دانست که شاید سطح خاک . که با نم خود آغشته خواهد ساخت.مطلوب نیاید افتادنش را.... خمیر نانوایی نیز برشته شدن را چندان خوش نیامد از نزولی سریع بر کفه هرم تنوری داغ..... مذهب نیز ایضا نقد را بر نخواهد تابید آوانی که هسته ای هلو مانند دارد.سخت و برنده.............. خون نیز برون بر نخواهد جهید از ورید. تا برشی خاص که به هنگام ضرب تسمه و باتوم و تیغ......... من و تو نیز خود را زیر یک چتر نخواهیم یافت تا وقتی که بخواهیم رعدی را که می خروشد بر فرازمان به خیال خام خود.به زباله دان تاریخ بیندازیم. آری باران می بارد و رعد غرش حباب گونه اش را بی مهابا به رخ می کشد. بیا کفش و کلاه کنیم و اسپیلت بر تن کرده و نکرده فرار اش دهیم از آسمان و زمینی که متعلق به من و توست و لاغیر... پ ن: آزاده نام ها چه فراوانند امروز و چه بی مهابا به چشم می آیند در قرنیه خاطرات نمناک غم زده امیدواربی ریای سبزمان.......... نمی دانم چرا با این همه مسائل پیش آمده و اتفاقاتی که شاید در آینده بیافتد همچنان دنبال می کنیم خواسته مان را مصرانه ......... ماچند نفر کله شق! پ ن:ممنون روز سکانس داخلی فضایی نیمه روشن و گنگ مرد:اسم؟ من:.... مرد:سن و سال و تحصیلات و.....؟ من مرد:(بزه انتسابی را شرح می دهد....) من:با من هستین؟ مرد:هدفت از انجام این خزعبلات و.....؟ من:(سکوت) مرد:اعتقاد به ولایت فقیه؟ من:............ مرد:اعتقاد به رئیس جمهور مردمی و ساده زیست.دکتر....؟ من:...........(همراه با انقباض عضلات) مرد:کدام روزنامه ها و کدام سایت ها را می خوانی؟ من:..... مرد:حقوق بشر؟ من:..... مرد:حضور در راه پیمایی و.........؟ من:..... مرد:ارتباط با اون ور آب ها؟ من:........ مرد:..... من:..... ووووو مرد: آدم خواهی شد به زودی من:آدم خواهم شد روزی! دقایقی بعد صدای به هم خوردن دو شی آهنی و سکوتی سنگین......... پ ن:راستی من آدم نشده ام هنوز؟؟! فکر کن یک ترم مونده.مدرک کارشناسیت رو بگیری.بعد از چند سال زحمت.اونهم توی شهرستان.بعد درست آخرین ترمی که مونده فارغ التحصیل بشی.حکم به دو سال تعلیق بدن بهت.یعنی گند به هر چیز جلوته.یعنی همه چیز کشک. و وثیقه ای فعلا از برای رهایی... پاراگراف بالا اولین تبعاتیست که برایش رخ داده. می دانم چه حالی دارد. اما چه کمکی می توانم بکنمش؟ چه بگویمش؟ سخت ملولم و گرفته........... خواهرکم آبجی نازنین(تا بحال هیچ گاه این طور خطابت نکرده بودم) طاقت بیار برای دل این برادر خواهش می کنم............................. رنجور تر از آن که بخواهم حتی فکر کنم که............ عالم اثیری یا عالم اسیری ؟ جهان نو را پرولتاریایی ظریف باید همچنان و کبوتری سپید و آسمانی سبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز پ ن:حجم آسمان را می توان از تن من و تو پر کرد به شرط آنکه بخواهیم.............. خواهیم رقصید با گرگ هایی که خفته پنداشتند آتش را تطهیر خواهیم کرد خاکی را که به خون آغشته شده زنده خواهیم کرد عزیزانی را که رفته اند اشک نخواهیم ریخت برای آنی می گساری چشم ها از درد فراق سبز را زدوده نخوایم کرد حتی در خزان و خود را شرافت خود را مردانگی مانوس شده با جرح مان را با تو تویی که حتی واژه تو نیز حتی واژه دو حرفی تو نیز از برایت زیاد است می دانی از چه و که می گویم که آری با توام پ ن:جراحت های جسم مسلما التیام می یابد.اما روح مجروح هرگز..... پ ن ۲:چه خام بودم که فکر می کردم دیگر دیکتاتور وجود ندارد در این کره خاکی زمین گون! پ ن ۳:میله را نرمی باید.................... القصه ...... دست بوس تمام دوستانی هستم که در مدتی که نبودم جویای احوالم بودند.......... آری کامیار رهید و الان در مقابلتان نشسته و سرشار است از بودن هایی که نابود شده اند سلام سبزم از بیرون از آن دیوارهای نمناک پست به همه وجودتان
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت
20:15 توسط کامی| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
21:57 توسط کامی| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
21:29 توسط کامی| |
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت
0:30 توسط کامی| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
19:34 توسط کامی| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
23:35 توسط کامی| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
23:38 توسط کامی| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت
23:56 توسط کامی| |
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت
16:25 توسط کامی| |

