|
گذشته های متمایل به حال همچنان!!!
|
||
|
خاطرات یک ذهن نا آرام |
و جهان همچنان می چرخد به دورخود یا دیگری
و
من و تو نیز
و
مغزهامان نیز آمیخته می شود با هم
در کلاژی شاید
به نام
ز ن د گ ی..................
هر کدام به سوی خود رها شده ایم
تو آن سو و من این سو و او هر سو!
جهات جغرافیایی از بازی روزگار که به سخره اش گرفته است،سخت غضبناک است و ما نیز متاثر از آن!
هوا سردست و برودتش تا مغز استخوان نرون های وجود رخنه می کند،لابد.
کمی بیشتر مراقب فضاهایی باشیم که ناخودآگاه مشغول به ترسیمش هستیم.......
بدجور هوس چای های ریخته در استکان کمر باریک ،پهن نشان !! قهوه خانه ای خموش در واهه ای سرگردان را کم کرده ام از دست قهو چی زرد و نمور!
می چسبد.
حتی بدون چسب!
کمی در این روزهای پشت سر گذاشته دقیق می شویم،
علاوه بر مسائلی که در این سالها بوده و اتفاقات این ۵ ماه گذشته و همچنین
:
تجاوز شش نفر به زنی بی دفاع در خودرویی پارک شده در کنار خیابان..........
تجاوز به زنی جلوی چشمان کودکان خردسالش در خانه خود.............
بریده شدن گلوی پسر و عروس شهید سید مجتبی هاشمی(فرمانده جنگهای نامنظم و چریکی) در خانه خود.....
پیدا شدن جسدی که صورتش توسط جانوران موذی!! خورده شده در پارکی در حاشیه اتوبان حقانی.....
زورگیران خشن در فلان جا...
زندان هایی که پرند از افکار و عقایدی برنتابیده.............
ووووو
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
منهای چپ و راست و خودی و غیر خودی.
چگونه می توان خلاصی پیدا کرد از این اخبار و افعال؟
اگر جسم خلاص شدیم . با وجدانمان که درد می گیرد بد جور،چه؟
راستی کسی راههای الکی خوش بودن مقطعی را سراغ ندارد؟
حتی شده یک هفته،یک روز،یک ساعت....
احساس می کنم به هیولاهایی متمدن و شیک پوش تبدیل شده ایم که همه اصول تا پیش از این را به هیچ می انگاریم
یاد تکیه کلام عکاسی افتادم که سالها پیش در آتلیه و هنگام گرفتن عکس می گفت:
لبخند جانم،بیشتر ، لبخند
یادش بخیر...........
پ ن: این روزها با دوستانی یادگار مانده از گذشته آنقدر شلم بازی کرده ام که خود تبدیل شده ام به آس خشتی معکوس(مفری موقتی شاید!)
خموش ایستاده ایم بر قله ای مرتفع که به خیال خود اوج است و تو گویی وهمی بیش نیست
از که باید گله کرد؟
از خود؟
از دیگری؟
از دولت نا دولت؟
از شیعه ضد علی؟
از جامعه ای که هر روز شاهد زوال و انحطاط ارزش هایش هستیم؟
از خانواده ای که سرپرستش، دغدغه ای جز سیر کردن شکم(اگر بتواند) ندارد؟
از دانشگاه هایی که هر نوع تراول و ارز و یورو را با آغوش باز پذیرا هستند و در نهایت با یک مدرک رهایت می کنند در سیاهی؟
از مردان زن صفت و زنان بی وجود؟
از استفاده ابزاری از ایدئولوژی و دین؟
از صدا و سیمایی که ما را ابله فرض می کند؟
از بی مسئولیتی مدیران؟
از روابط سایه افکنده بر ظوابط؟
از دهقان هایی که دیگر فداکار نیستند؟
از تزویر و ریایی که حتی بین روابط دو نفر نیز به خوبی حس می شود؟
ووووو
با این ها حتما محق می شود ایرانی و اعتلایش بر اوج!
با این ها حتما جایگاه خود را باز خواهیم یافت.
با این ها حتما وجود خود را آلایش و پالایش خواهیم کرد.
با این ها حتما جامعه ای متمرکز و عقلانی و متمدن و مدرنیزه شده خواهیم داشت.
فقط و فقط کافیست پدال گاز خودرویی را که خودرو ساز وطنی(تو بخوان مونتاژکار) سمبل کرده بیش از حد فشار دهی،مگر آقای ..... نگفته بود،که نه ترمز داریم و نه فرمان؟!!!!
پس حتما خواهی و خواهیم رسید به ایران مترقی مان!!(در خیال آیا؟!)
پ ن: نصیحت نکنید که منفی می بینم و مثبت نگر نیستم و .....
که
بینایی و چشایی و لامسه را هیچ گاه فدای شنوایی(خصوصا کورکورانه) نکرده و نمی کنم و نخواهم کرد.
بله دوست من ، دو دوتا چارتای ساده ای تو را مطلع خواهد کرد از هر آنچه پیرامونت می گذرد.
کلاه خود را سفت نگه داریم که هوا گویا بد جور پس است و باد به زودی اگر نجنبیم با خود خواهد برد مان..........
نا پختگی ذهن در فرداهایی که امروزمان را در خود گره زده اند و آیینه وار اندام فرسوده از تحلیل مکانمان را در خود ذوب می کند،باریک تر آنیست که من و ما را عبور دهند از خود...
اندیشه در عمل،تو در من،من در ما،امروز در فردا،
می دانی!
خطر کردن مستلزم قواعدیست که یادش نگرفته ای...
به سخره ات خواهد گرفت کودکی که از بطن آتیه به بیرون خواهد جست،در فراسوی زمان...
دوره گذار را بر نمی تابیم،نحیف تر از جسم بادی بیلیدنگیزه ملکی از ممالک کفار شده ایم؟!!
من از چه می گویم و تو به چه می اندیشی؟
من در حسرت عقربه بلند آویز شده بر ساعت دیوار اتاقم هستم که به طرز فاحشی سادیسم وار عقربه کوچک را دنبال می کند
و
تویی که می گویی:واکسنی که مرا از خوک بر حذر دارد ،کجا توانم جست؟؟
چه ثانیه هایی که در حسرت شور نگاهت و گره اش با چشمخانه زارم سر نکردم....
می خواهم رد شوم و خط بکشم به هر چه استخاره باطلی که مومن وارانه از لای کتاب بیرون می کشیم و ترجمانی داشته باشم ناب تر از اولین مویه کودک به وقت تولد...
آخر چه می دانم که عصاره کودتای حاکم شده بر ابعاد را تو نیز نوشیده ای و مست از باده پیروزی ، مرگ مرا که تنها بازمانده شاهد بر محاکمه گالیله به اتهام کفر گویی هستم را می خواهی.
....
سرم گیج می رود.
پ ن: معادله پندار و وهم را با تو یا بی تو ، با محمود یا بی محمود،با سبزی یا سرخی و هر چه که اسمش را بگذاری چگونه اثبات باید؟؟
من و خودم و کامیار و .............
:
دیدم , دید
رفتم ,ماند
ایستادم ,همچنان ماند
یخ بستم ,گرم شد
نواختم ,سرگرم شد
داشتم ,گرفت
نداشتم ,خواست
یافتم ,دزدید
افسردم ,شکفت
ترسیدم ,هوار کشید
نشکستم ,شکاند
هوا خواستم ,پنجره را بست
آتش گرفتم ,هیزم شد
یار بودم ,دار شد
من
من تا آخر ماندم و او لگدهایش را محکم تر کوبید همچنان...............
با اینکه مجددا تو خوانند عزیز رو به خواندن پست قبل و سوالی که در اونجا مطرح کردم و جوابی که با لطف خود خواهی داد دعوت می کنم
ذکر این نکته عجیب که امروز رخ داد هم خالی از اعجاب نبود که درجش نکنم:
مکان: محل کارم نزدیک میدان قدس تجریش(ابتدای خیابان دربند)
زمان :۱۰:۱۵ صبح امروز
لانگ شات: تلویزیون شهری تبلیغات غول پیکر ضلع شمال میدان
همکارم سراسیمه آمد و مارا فرا خواند به رویت تصویر
کنجکاو شدم
و رفتم
بهت زده شدم
تصاویری از خانمی که مشغول...........
آن هم با بدنی....
مرکز فرمان کنترل تلویزیون کجا بود.نمی دانم
چند سال پیش چنین حادثه ای در تلویزیون شهری حاشیه بزرگراه کرج نیز رخ داده بود یاد تان هست که؟!)
نزدیک به چند ده نفر مشغول تماشای این صحنه بودند
و عکس العمل هایی دیدنی تر..............
تا چند روز دیگر یحتمل فیلم بلوتوثی اش را مشاهده خواهید نمود!!
پایان
پ ن:خلاصه برای آنتراکت آن هم در نمایی شهری در نوع خود کم نظیر بود!
پ ن: در نهایت شما را مجددا تعمیم می دهم به پست قبلم و سوال![]()
با عنایت به سفری به برون شهر که با اتفاقاتی که در پست قبل همراه شد وخواندیدش
و
در راستای نحوستی که این روزها بر من حائض می شود این روزها و
همین طور در راستای به روز رسانی افکارم احتیاج به کنجی دارم که به سان ماری به آنجا بخزم!! فارغ از هر نوع مرزبندی و دیوارکشی و .....
به شدت
هر نوع پیشنهادی در راستای مکان آسودن های مقطعی ام را به جان دل پذیرایم
اماکنی مانند:کافه
شهر کتاب
لابی
یا.............
منتظر نظراتتان با ذکر نام و محل هستم
توجه داشته باشید.جایی که ساعاتی را در آن تمرکز کنم
رها از هر نوع دغدغه
تبصره:ترجیحا جایی داخل این شهر دود زده که تهران نامند!
نوع ویرایش و جمله بندی این پست نیز نشات گرفته از حالیست که دچارش هستم.شرمنده
بعدا نوشت:قالب بلاگم که توسط نایت اسکین پشتیبانی و ساخته شده بود گویا دچار ویروس شده بود که فعلا این قالب کذایی جایگزین شده بالاجبار.معذرت دوستان
امسال دومین بار است....
ساعت ۲.۴۷ نیمه شب پیش
میسر شفت به ارتفاعات.
سرعت۹۵
جاده کوهستانی
بارشی خفیف ومه
پیچی که به ناگاه ظاهر می شود.
ترمز
لغزش ناگهانی
و بعد کمایی چند ثانیه ای
و اصابت به کوه!
خودرویی له شده تا موتور
که با امداد خودرور به تهران منتقل شد
و کامیاری که همچنان با دردی کشنده در کتف و گردن و شانه(شوک کمربند ایمنی)
و
دلی مجروح
همچنان اینجاست....
گم شده در خویش .اصالتی را می جویم که به تاراج رفته است این روزها
پ ن: به قول نامجو:
روزی شدم به سوله
سوله ریخت و به............!!
|
|