تبليغاتX
گذشته های متمایل به حال
 
گذشته های متمایل به حال
 
 
خاطرات یک ذهن نا آرام
 
می خواهم گچی بردارم

دور خودم رو یه خط بکشم، شاید چیزی شبیه یه دایره،شاید یه خورده کج و کوله، کی می دونی اون ور داره چی می گذره؟ این ور دایره و خطوط من اما پره از تیغ،خار،زهر و هزار تا چیز دیگه .

تو دور بمون از این وارونگی ها،آسمون تو هم آفتابی میشه و نورش به این ور دایره هم می رسه،یه خورده که طاقت بیاریم کسی میاد با یه پاک کن که این خطوط زنگار گرفته رو پاک کنه و من بمونم و من

و تویی که نوبر بهارترین شیوه معمولی در این بحبوحه

طاقت بیار رفیق

طــــــــــــــــــــــــــــــاقت

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:33  توسط کامی  | 
به همین سادگی که فکرش رو بکنی به دنیا اومدم تو همین روزا ، سخت و آسونش رو یادم نیست

شاید عجیب باشه شایدم مسخره ،ولی خب اینطوری بوده.از روزی که یادم میاد

از همون موقع ها بود که برام از یک بود ، یکی نبود می گفتن

هیچ وقت هم نمی شد یکی باشه ، اون یکی هم

حتما باید یکی نبود تا تنهایی از همون روز برات معنا پیدا می کرد

تیر خلاص انگاری می زدن از پشت سر توی جسم ناسورت

تو اون موقع پوشکت رو خراب می کردی و حالا اما شلوارت رو خراب می کنی

دارم می شم شبیه کاریکاتورهایی که روزگار هم یه حالی بهشون داده

نشونه ها بی خوابن و دنبال سایه هاشون می گردن وسط صلاه ظهر

من نشست و دارم به نفسی که زیر یه سقف حروم می شه بی همنفس فکر می کنم

به ذهن الکن خودم

به باورهایی که نمی دونم توانایی باروریشون رو دارم یا نه

به دستبند مغناطیسی عرق کرده و بوی تن گرفته ای که کور می کنه و شفا نمی ده

به چشم هایی که نگاهند و نماز ،حتی بی محراب

من از همین جا از اولین پله سی سالگیم دارم به تمام اینها نگاه می کنم،عرق کردم،از خودسانسوری متنفرم و سرشارم از بغل بغل آغوش هایی که از ترس مثل سگ سوزن خورده توی تنم می لولن

آره سی ساله شدم

همین............

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 1:53  توسط کامی  | 

بانوی سبزپوش بر تخت تکیه زده بود و سیاهی های هاشور خورده بر لباسش را که قرینه می شد بر نور به مبارزه می طلبید.

کلیک.کلیک

تصاویر پشت هم

فریم به فریم می آمدند و در قاب دوربین می نشستند.بانوی زرین مو داشت تکثیر می شد،بانویی که هر حالتی از کرنشش در لنز انعکاسی داشت به اندازه اینجا تا ابدیت

عروق شاید الکل می خواستند برای درک ژرفای این فروغ

خاستگاه هر آنچه واژه بود که تا بحال به بازی گرفته نشده بودند و می شد با ترکیبشان مولانا را حتی به سخره گرفت.

در آخرین فریم اما بانوی سرخ روی ، چشمانش به روبرو بود ، به لنز، به تو

کنکاشی عمیق در این نیمه های تاریک شب که گم شده بودند و از ترس سرما به هم دیگر چسبیده بودند تبلورشان را

......

ایستاده ای و به او و چشمهایش که در خیالت شبیه شان را ساخته ای زل می زنی ، دست در کمرش می اندازی و او را از ورای هر چه تا بحال لنز بوده و تصویر ، بیرون می کشی ، روبرویتان جاده ای است که از قضا دست مدرنیسم کذایی بر آن کشیده شده و سیاهی های آسفالت چشمک زنان با زیر صدای پیت بال و مارک آنتونی می خوانندتان ، چشمهایت را ، چشمهایش را ، می بندی، می بندد

و

راه می افتی.......

کامیار.  ۲:۱۴ بامداد شاید

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 2:16  توسط کامی  | 

نیمه های شب بود که صدای نبودن هایت که جیغ می کشیدند هیوهایشان را ، فرا می گرفتند تصورم را

همانی را که صورتی اند و آهسته

همانی که هیس می کشند وقتی آسمان سرخ است و ویار برف دارد. همان که لابلای شمشاد های میان بلوار قایم می شود و دالی می کند انگاری دستی تو را تا آن سو های "بربری بریت" می برد.

حالا اینجا چشمانم خوابشان می آید ، اما روی هم که می روند می لغزند و باز سرپا می ایستند مثل سواره نظامی که هر لحظه انتظار فرمانده ای را دارند که هوای سان دیدن در سر دارد

راستی می دانی ساعتی  که فردا خورشید طلوع می کند در این بزنگاهمان را؟

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 5:13  توسط کامی  | 

دونه دونه های برف ریز و درشت می بارن و سیاهی ها رو زیر خودشون قایم می کنن . خیال سیاهی ها به طور مقطعی راحته از زشتی درونشون ، اما فردایی که نور خورشید همه چیز رو روشن تر از قبل کرد  چه خواهند کرد پلشتی شان را؟؟؟

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 23:50  توسط کامی  | 

هویج های آسمانی بر تن های زمینی که چون مزرعه ای منتظر به آغوش آسمانند. می بارند.دست که می کشی همه چیز محو می شود انگاری سالهاست که این جامه را از تن زدوده و به گوشه ای دیگر انداخته ایُ جایی که سالهاست کسی منتظر توست

راستی سلام

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 8:33  توسط کامی  | 

آفتاب شب، غروب کرده طلوعش را و من به تیز ترین تیغ کاکتوس عمر تکیه کرده ام،هنوز.........

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:52  توسط کامی  | 


برگرفته از وبلاگ یک دوست:

من هنوز یک انسانم!

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ...
بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،
سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم ...
بدوزمش به سق...
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به
آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع ‌بین بود!
صدا خفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند، بیاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ...
اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند؛ برایم بخر...
تا در غذا بریزم.
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برایت ماند؛
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند؛
بیاویزم به گردنم...
و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم!
من هنوز یک انسانم!
من هر روز یک انسانم!
 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 22:24  توسط کامی  | 
من همینجا ایستاده ام، با گام هایی کمرنگ و لغزان که سکندری خورده اند و حال دستها را می جویند.نگاه ها را.........
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 3:25  توسط کامی  | 

تو آرام و نمکین خفته ای و من از این تراس کوچکم، آسمان شب را می بینم که گیپور سیاهش را بر عریانی ستاره ها کشیده و باز هم از آن زیر، درخشندگی بی کرانشان است که چون درشتی باران پاییزی بر تنم می خورد از آن بالاها مدام،تک ستاره ای اما منیر تر است از باقی دیگر، گمانم، تو آنی، همانی که همیشه تردی زبر لبانی...

کامیار

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 2:32  توسط کامی  | 
 
  بالا